نویسنده : مهدی نوری
تاریخ : دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸
نظرات

به مناسبت سالگرد شهادت شهدای عملیات خیبر

دینگ دَنگ – دینگ دَنگ ... با صدای زنگ همه‌ی دانش‌آموزان به طرف صف خود حرکت کردند. اولین روز سال تحصیلی، همراه با شور و شوق نوجوانها، حال و هوای خاصی به فضای مدرسه بخشیده بود. پس از سخنرانی و خوش‌آمدگویی آقای مدیر، صف‌ها به طرف کلاسها حرکت کردند. بهمن در ردیف اول، سمت پنجره نشست. پس از او آقا پسری که خود را مهرداد معرفی کرد، نشست. به همین ترتیب تمام نیمکت‌های کلاس سوم تجربی پر شد. ماه مهر بهترین فرصت برای آشنایی بیشتر و بهتر بهمن و مهرداد بود. در این فرصت هر دو عضو بسیج شده بودند و خارج از مدرسه هم اغلب باهم بودند .

یک روز مهرداد، بهمن و چند نفر دیگر از دوستانش را برای شام به خانه‌شان دعوت کرد.

پس از خوردن شام اعلام کرد که از این روز به بعد اسم خود را از مهرداد به مهدی تغییر داده و بعد شناسنامه ی خود را نشان داد و سپس با شیرینی از مهمانان خود پذیرایی کرد. مهدی و بهمن هر دو تنها پسر خانواده بودند. مهدی یک خواهر و بهمن چهار خواهر داشت. پدر و مادر مهدی هر دو فرهنگی بودند و مادر بهمن خانه‌دار، پدرش هم شغل آزاد داشت.


در جشن عید غدیر بهمن و مهدی پیش یک روحانی رفته و صیغه برادری خوانده بودند و این عقد اخوّت باعث شده بود بیشتر باهم باشند. حتی در شب‌هایی که در پایگاه باهم نگهبانی می‌دادند و پس از اتمام پست‌شان به باغ رضوان برای دادن فاتحه و درد دل با مهدی نوری که تازه شهید شده بود می‌رفتند و از تاریکی شب هیچ هراسی نداشتند. از طرف هلال احمر خبر رسیده بود که در جبهه‌های جنگ به نیروی امدادگر نیاز دارند. بهمن و مهدی تصمیم گرفتند بروند ولی نمیدانستند که چگونه این موضوع را در خانواده مطرح کنند، با توجه به اینکه 17 ساله و تنها پسر خانواده بودند. بهمن وقتی موضوع را در خانواده مطرح کرد ، پدرش جواب داد که من خودم می‌خواهم بروم. لازم هست که تو در خانه پیش مادر و خواهرهایت بمانی.

چندین روز بود که بهمن اصرار میکرد ولی نتیجه‌ای نمیگرفت. تا اینکه پدرش وقتی با اراده‌ی مصمم او روبرو شد گفت: باشه ولی قرعه‌کشی می کنیم، قرعه به نام هرکس درآمد او می‌رود. پس از خوردن شام بهمن کاغذ و قلم آورد، دو تکه کاغذ بُرید. در یکی نوشت جبهه و دیگری را سفید تا کرد. هر دو کاغذ را خوب مچاله کرد، داخل دو دستش خوب هم زد، بعد دستش را باز کرد، پدر یکی را برداشت و هر دو قرعه ی خود را باز کردند. دستهای پدر سست شد و بهمن جیغ زد و از فرط شادی بلند شد، به هوا پرید و دستش را به سقف زد.

 

مادر و خواهر ها همه گریه میکردند و از آنکه مبادا اتفاقی برایش بیافتد دلشان می لرزید.  صبح، زودتر از همیشه به مدرسه رفت. روی سکو نشسته و چشم به در دوخت، منتظر مهدی بود. با دیدن او به طرفش دوید و بغلش کرد. داد می‌زد: "مهدی موفق شدم. آخرش می روم جبهه قرعه به نام من افتاد." در برابر شادی بهمن، مهدی غمگین بود زیرا هنوز موفق نشده بود. ولی به هر حال او هم پس از چند روز توانست موافقت پدر و مادرش را بدست بیاورد. مادر بهمن در برابر خواهش پسرش تسلیم شده بود ولی راضی نبود تا اینکه یک شب در خواب دید که سه نفر سیده بانو کنار هم نشسته اند و با دیدن مادر بهمن یکی از خانم‌ها گفته بود : "حاج خانم شما که انقلابی هستید! شما چرا اجازه نمی‌دهید پسرتان به جبهه برود." مادرش می‌گوید من نمی دانم چرا در جواب سیده بانو گفتم : " قربونِ جدت آخه ما همین یک درخت توت را داریم" سیده بانو گفت: "شما راضی باشی یا نباشی آن را خواهند بُرید." با ترس و وحشت از خواب پرید. به دلش برات شده بود که پسرش شهید خواهد شد ولی این راهم می‌دانست که خدا حق است و هرچه بخواهد، خواهد شد.

روز اعزام نیروها، همه برای بدرقه آمده بودند. هم اشک می ریختند. اشک حسرت یا اشک وداع نمی‌دانم. بهمن از داخل اتوبوس با بالا بردن ابروهایش اشاره می کرد که گریه نکنید، گریه نکنید.اتوبوس که حرکت کرد مسافرهایش فقط سی- چهل رزمنده نبود، بلکه صدها دل را هم با خودش برد. 35 روز پس از آموزش که به مرخصی آمدند، هردو انگار بزرگتر شده بودند. رفتار مردانه و آرامی داشتند. تغییر آنقدر بود که با خود فکر می‌کردم خدایا مگر می شود در عرض 35 روز آدم اینقدر عوض شود. پس از چند روز دوباره به سوی جبهه حرکت کردند. قرار بود سه ماه در جبهه باشند، اسفندماه سال 1362 بود که خبر شهادت بهمن را آوردند. همه ی محله، حیاط ، سالن و اتاقها پر از مردمی بود که در حق او لطف داشتند و در نبود او اشک می ریختند.

رضا محبوبی از هم سنگرهای بهمن می گفت : "شب قبل از حمله دندان بهمن درد می کرد و صورتش باد کرده بود. فرمانده به او گفته بود نمی‌تواند در عملیات شرکت کند و این موضوع بهمن را خیلی ناراحت کرده بود. تقریباً نیمه‌ی شب بود که بهمن اُورکُت خود را برداشت و پای کوه رفت، اُورکُت را روی زمین انداخت و روی آن شروع به خواندن نماز شب کرد، در قنوت آخر نام چهل مؤمن را گفت و با ناله و زاری از خدا التماس عفو و بخشش کرد، پس از نماز به خدا متوسل شد و برای خودش شفا خواست، نمی دانم چند ساعت طول کشید. وقتی با طلوع آفتاب چشم هایم راباز کردم، دیدم بهمن اُورکُت را به دوشش انداخته و شاد و با صلابت قدم برمی‌دارد، وقتی نزدیک شد دیدم اثری از ورم در صورتش نبود. باهم پیش فرمانده رفتیم و اجازه شرکت در عملیات خیبر را گرفتیم، در جزیره مجنون بودیم که حمله آغاز شد، وقتی با کمبود نیرو مواجه شدیم، فرمانده گفت: نیروهای امدادگر هم سلاح بدست بگیرند. مهدی آرپی‌جی و بهمن ژ- 3 برداشت. نزدیک اذان ظهر بود که دست چپ و پای راست بهمن ترکش خورد و افتاد. خون از بدنش جاری بود. من زانو و مچ دستش را با بند پوتینم بستم تا خونریزی نکند. بهمن گفت: "تو برو من چیزیم نیست، الان امدادگرها می‌آیند. "مهدی وقتی ما را دید جلو آمده، سر بهمن را روی زانویش گرفت و به من گفت: "تو برو من هستم."مهدی در حالی که موهای بهمن را از روی پیشانی‌اش کنار می زد و غبار صورتش را پاک می کرد گفت: "خوش بحالت از یاران امام حسین(ع) شدی." بهمن در عالم خودش نبود. می‌خندید و به دوردستها چشم دوخته بود...

در این لحظه خمپاره ای در نزدیکی آنها افتاد و هردو شهید شدند."

آری، دو دوست، دو برادر و دو همرزم در اسفند ماه 1362 و در کنار هم منزل گزیدند.

آدرس آنها : باغ رضوان ارومیه – قطعه‌ی شهدای خیبر – ردیف1 – مزار 5: «بهمن جهانی» و مزار 6: «مهدی مهرام»

 نویسنده : منیژه جهانی - خواهر شهید بهمن جهانی