حاشیه دیدار رهبر معظم انقلاب با چند نفر از علما

نجات به پسرک گفت: مادرت کجاست؟ گفت: بیرون. الأن میرم میارمش.
فرید دنبالش دوید. رفت تا جلوی در. از هر گیتی که رد می شد محافظان و مسئولان حراست می گفتند تو دیگه کجا بودی؟! پسرک بی توجه به سوال شان می دوید و ناگهان در جمعیت انبوده جلوی در گم شد. فرید به مسئولان حراست گفت: اگر این پسرک برگشت جلویش را نگیرید. قراره با مادرش برگرده.
توی همین گیر و دار بود که یک ربعی گذشت. ناگهان پسرک دست در دست یک کودک کوچکتر آمد. اولین گیت جلویش را گرفت. پاسدار گفت: آقا کوچولو کجا میری؟! پسرک در حالیکه چشمش برق می زد گفت: آقای خامنه ای با ما کار داره. فرید دوید جلو. گفت ولش کنید. بچه ها رفتند و ناگهان فرید با زنی که در میان جمعیت خود را به زور جلو می کشید روبه رو شد. زن عصبانی بود. گفت: آقا ... کجا رفت؟ آمده به من می گه بیا بریم من با آقای خامنه ای حرف زدم قراره خونه بهمان بدهند. بیا بریم. دست داداشش را گرفته و بدو بدو کشونده تا اینجا.
فرید متحیر شده بود. گفت: بله خانم حرف زده.
زن گفت: چی؟ حرف زده؟ با کی؟
فرید گفت: با آقای خامنه ای
زن داشت از حال می رفت. گریه می کرد و قصه بدبختی اش را تعریف می کرد. قصه از شوهری که معتاد بوده و رفته و ....

/ 1 نظر / 24 بازدید
حسین

سلام گریه کردم شاید ما بجای مسئولین چشمهایمان بهتر ببیند و آبروی آقایمان را نریزیم