گوشه هایی از خاطرات خلبانان ایرانی-1

خاطرات خلبانان ایرانی از دفاع مقدس-۱                                              گردآورنده: آرمان

عباس بابایی در سال 1329، در شهرستان قزوین دیده به جهان گشود. دوره ی ابتدایی و متوسطه را در همان شهر به تحصیل گذراند و در سال 1348، به دانشکده خلبانی نیروی هوایی راه یافت و پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتی در سال 1349، برای گذراندن دوره خلبانی به آمریکا اعزام شد. با ورود هواپیماهای پیشرفته اف-14 به نیروی هوایی، شهید بابایی که جزء خلبان های تیزهوش و بسیار ماهر در پرواز با هواپیمای شکاری اف–5 بود، به همراه تعداد دیگری از همکاران برای پرواز با هواپیمای اف–14 انتخاب و به پایگاه هوایی خاتمی اصفهان منتقل شد. شهید بابایی با دارا بودن تعهد، ایمان، تخصص و مدیریت قوی چنان درخشید که شایستگی فرماندهی وی محرز و در تاریخ 7/05/1360 فرماندهی پایگاه هشتم هوایی اصفهان بر عهده ی او گذاشته شد. به هنگام فرماندهی پایگاه با استفاده از امکانات موجود آن، به عمران و آبادانی روستاهای مستضعف نشین حومه پایگاه و شهر اصفهان پرداخت و با تامین آب آشامیدنی و بهداشتی، برق و احداث حمام و دیگر ملزومات بهداشتی و آموزشی در این روستا، خدمات شایان توجهی را انجام داد. بابایی، با کفایت، لیاقت و تعهد بی پایانی که در زمان تصدی فرماندهی پایگاه اصفهان از خود نشان داد، در تاریخ 9/9/1362 با ارتقاء به درجه سرهنگی به سمت معاون عملیات نیروی هوایی ارتش منصوب و به تهران منتقل گردید. وی با بیش از 3000 ساعت پرواز با انواع هواپیماهای جنگنده، قسمت اعظم وقت خویش را در پرواز های عملیاتی و یا قرارگاه ها و جبهه های جنگ در غرب و جنوب کشور سپری کرد و به همین ترتیب چهره آشنای رزمندگان و یار وفادار فرماندهان قرارگاه های عملیاتی بود و تنها از سال 1364 تا هنگام شهادت، بیش از 60 مأموریت جنگی را با موفقیت کامل به انجام رسانید.

هواپیمای شکاری رهگیر F-5E متعلق به نیروی هوایی جمهوری اسلامی ایران

او برای پیشرفت سریع عملیاتها و حسن انجام امور، تنها به نظارت اکتفا نمی کرد، بلکه شخصاً پیشگام می شد و در جمیع مأموریت های جنگی طراحی شده، برای آگاهی از مشکلات و خطرات احتمالی، اولین خلبان بود که شرکت می کرد. سرلشکر بابایی به علت لیاقت و رشادت هایی که در دفاع از نظام، سرکوبی و دفع تجاوزات دشمنان از خود بروز داد، در تاریخ 8/2/1366، به درجه سرتیپی مفتخر گردید. تیمسار عباس بابایی صبح روز پانزدهم مرداد ماه مصادف با روز عید قربان همراه یکی از خلبانان نیروی هوایی سرهنگ ستاد نادری به منظور شناسایی منطقه و تعیین راه کار اجرای عملیات، با یک فروند هواپیمای F-5F از پایگاه هوایی تبریز به پرواز درآمد و وارد آسمان عراق شد. هواپیمای آنان پس از انجام دادن مأموریت، به هنگام بازگشت، در آسمان خطوط مرزی، هدف قرار گرفت و او از ناحیه سر مجروح شد و بلافاصله به شهادت رسید.

 

خلبان عباس بابایی چگونه شهید شد (از زبان سرتیپ خلبان علی محمد نادری)

هدف، انجام یک ماموریت جنگی بود، نیروهای عراقی در پشت سردشت پیاده شده و در حال تجهیز خود بودند. آنها قصد حمله داشتند و اینکه به طرف سردشت بیایند. از طرفی قرار بود نیروهای سپاه پاسداران در آنجا عملیاتی انجام دهند و ما مأموریت داشتیم که از عملیات آنها پشتیبانی کنیم.  پرواز را شروع کردیم، شهید بایایی طی مسیر از کابین عقب راهنمائیهای لازم را انجام می‌داد و مسیرها و نشانه‌های معابر، پل، ارتفاع و یا جاده‌ها را به من نشان می‌داد. وارد خاک دشمن شدیم، نزدیک هدف قرار گرفتیم، کار اوج‌گیری را آغاز کردیم و بعد روی هدف شیرجه رفتیم، در یک آن بمب‌ها را روی هدف ریختیم، انگار همه به هدف خورده بود، در حال بازگشت دیدیم که هدف به طور کامل منهدم شده است، و ما در پوست نمی‌گنجیدیم. برگشتیم. در مسیر برگشت، یک فضای بسیار سرسبزی بود که حالت معنویت و روحانیت خاصی به آدم می‌داد. بابایی نگاهی به منطقه فوق کرد و در حال شکرگزاری بود، بخاطر موفقیتی که بدست آورده بودیم تکبیر می‌گفت و با خدای خود گفتگو می‌کرد، در همین حال ناگهان انفجاری در هواپیما رخ داد و همه ی اوضاع را به هم ریخت. سرتیپ خلبان، علی محمد نادری، همرزم شهید عباس بابایی است، کسی که در آخرین پرواز عقاب جبهه‌ها او را همراهی می‌کرد. او از آخرین پرواز عاشقانه بابایی می‌گوید، روایتی که در تاریخ ثبت خواهد شد، تا آیندگان بدانند بر ایرانیان چه گذشت.

هواپیمای F-4E فانتوم نیروی هوایی و موشک های ماوریک در کنار آن

او ادامه می‌دهد: با صدای انفجار، صدای بابایی هم خاموش شد و من همچنان در فکر هدایت و کنترل هواپیما بودم، علیرغم اینکه خود نیز از چند ناحیه زخمی‌شده بودم، اجباراً از ارتفاع پایین آمدم، در آن لحظه و در لابلای دره‌ها، در حال برخورد با ارتفاعات بودیم که با خواست خدا و معجزه آسا، از آن وضعیت خارج شدیم. بعد از گذراندن وضعیت فوق، تصور اولیه‌ام این بود که بابایی دسته «صندلی‌پران» را کشیده و یا اشتباهی صورت گرفته و دسته صندلی‌پران کشیده شده و ایشان هم با آن پایین پریده است. از طرفی هم هر چه که از طریق تلفن داخلی او را صدا می‌زدم، جز سروصدای شدید باد، صدای دیگری را نمی‌شنیدم، لذا این تصور هم برایم پیش آمد که بایایی به هر دلیلی، از کابین بیرون پریده است، تا اینکه آیینه‌ای که در کابین جلو تعبیه شده است را تنظیم کردم که وضعیت کابین عقب را ببینم، وقتی آیینه را تنظیم کردم، متاسفانه دیدم که «صندلی‌پران» که باید خلبان را از کابین بیرون ببرد، سرجایش است و چتر نجات خلبان هم پاره شده است، آنجا بود که به این واقعیت پی بردم که بابایی با صندلی بیرون نرفته است.

هواپیمای فانتوم متعلق به نیروی هوایی شاهنشاهی ایران

سرتیپ نادری، در حالی که بعض گلویش را گرفته و اشک در چشمانش جاری می‌شود، ادامه می‌دهد: خلاصه هواپیما را به سمت پایگاه هدایت کردم، همه چیز برای نشستن مهیا شده بود، هواپیما را با تدابیر خاص متوقف کردم، بلافاصله رفتم سراغ کابین عقب، دیدم متأسفانه کابین تقریبا کاملا متلاشی شده و شی‌ای به گلوی بابایی اصابت کرده و شاهرگش را پاره کرده است، قفسه سینه‌اش شکسته شده بود و وضع او طوری بود که چنانچه اگر در همان لحظه اصابت هم به بیمارستان منتقل می‌شد، بدلیل خونریزی شدید در قفسه سینه و سیستم تنفسی‌اش امکان نجاتش نبود، لذا به احتمال قوی بابایی در دم به شهادت رسیده بود. او که در آخرین کلامش، خطاب به همرزم آخرین پروازش گفته بود: «نگاه کن! اینجا مثل بهشت است، می‌بینی؟ الله اکبر! الله اکبر»، چه زود و در سن 37 سالگی در راه دفاع از کشورش خاموش شد.

 

نبرد هلیکوپترهای ایرانی و عراقی (از زبان ستوانیکم خلبان علی چراغلو)
من استاد خلبان هلیکوپتر 206 هستم. این هلیکوپتر به علت کوچک بودن، دارای قدرت مانور خوبی است و به همین دلیل برای ماموریتهای شناسایی و پرواز در مناطق سخت و کوهستانی بیشتر از این نوع هلیکوپتر استفاده می‏شود. به من ماموریت داده شده به همراه یکی از فرماندهان نیروی زمینی، باتلاق هورالهویزه را شناسایی کنیم. از آنجا که خط اول نیروهای عراقی در مقابل باتلاق بود و آنها دارای پدافند قوی بودند، لذا شناسایی آن منطقه از رو به رو بعید به نظر می‏رسید و ما برای رعایت اصل ایمنی، مجبور بودیم که باتلاق را دور بزنیم.  زمانی که به پشت خطوط عراقی‏ها رسیدیم، ناگهان متوجه شدیم که سه فروند هلیکوپتر سنگین Mi-24 Hind عراقی هایند به طرف ما در حال پروازند. بلافاصله توسط رادیو به قرارگاه مرکز هوانیروز در منطقه اطلاع دادم و خود نیز با سرعت هرچه تمام از همان راهی که آمده بودم برگشتم.  وقتی از مقابل نیروهای خودی می‏گذشتم متوجه سه فروند هلیکوپتر کبرا شدم. بلافاصله با آنها تماس گرفتم و موقعیت هلیکوپترهای عراقی را گزارش دادم. لحظاتی بعد، خلبانان کبرا در مقابل هلیکوپترهای عراقی صف ‏آرایی کردند و آماده‏ی درگیری شدند. من به دستور فرمانده منطقه و به منظور پشتیبانی هوایی در همان جا مستقر شده و به تماشای جنگ هوایی بین هلیکوپترهای کبرا و هایندهای عراقی پرداختم. هلیکوپترهای عراقی و کبراهای ایران رو به ‏روی هم قرارگرفته بودند. خلبان یک کبرا که به من نزدیکتر بود، «ستوان باقر کریمی» بود. او به آرامی به هایند عراقی نزدیک می‏شد و خلبان هلیکوپتر عراقی هم با دستپاچگی به او تیراندازی می‏کرد ولی ستوان کریمی اعتنایی نمی‏ کرد و همانطور به سمت هلیکوپتر عراقی می‏ رفت و لحظه به لحظه به هایند نزدیکتر می‏شد. وضعیت طوری بود که نیروهای دو طرف نمی ‏توانستند از زمین وارد عمل شوند چون تیراندازی آنها این خطر را داشت که اشتباهاً هلیکوپترهای خودی را هدف قرار دهند. لذا نیروهای دو طرف دست از کار کشیده و به تماشای جنگ هوایی بین این شش هلیکوپتر پرداختند. من نیز از فرصت استفاده کرده و خود را به میدان درگیری کبرای خلبان کریمی نزدیکتر کردم طوری که صورت باقری را می‏دیدم که چسبیده به دوربین نشانه‏روی موشک بود.

هلیکوپتر تهاجمی کبرا متعلق به هوانیروز جمهوری اسلامی ایران

کمی دورتر نیز نبرد نزدیک دو هایند عراقی و دو کبرای ایرانی در جریان بود. هر دو صحنه بسیار نفس‏گیر و تماشایی بود و ما نمی‏‎دانستیم نظاره‏ گر کدام‏یک باشیم. از آنجا که فرکانس رادیویی ما با یگانهای زرهی نیروی زمینی یکی بود در رادیو می‏‎ شنیدم که همگی نیروهای زرهی ایران درگیر تماشای این نبرد هوایی هستند و مرتب در رادیو می‏گفتند: بزن، بزن. هلیکوپترها به هم نزدیک شده بودند. ستوان کریمی هنوز به پیش می‏ رفت و فاصله‏اش با هایند عراقی خیلی کمتر شده بود. نفس‏ها در سینه حبس شده بود و کسی کاری انجام نمی ‏داد و همه منتظر نتیجه بودند. ناگهان هیند عراقی که به کبرای ستوان کریمی نزدیک بود خواست گردش کند و از خط آتش کبرا دور شود که در یک لحظه موشک تاو هلیکوپتر کبرای خلبان کریمی رها شد و درست به وسط هلیکوپتر عراقی اصابت کرد و هلیکوپتر عراقی در آسمان آتش گرفت و قبل از رسیدن به زمین کاملن متلاشی شد به طوری که چند لحظه ‏ی بعد تقریباً آثاری از هلیکوپتر عراقی دیده نمی‏ شد. کمی دورتر، دو هلیکوپتر دیگر کبرا نیز موفق شده بودند دو هایند عراقی را با موشکهای تاو در هوا منهدم کنند. من به اتفاق هلیکوپترهای کبرا که دیگر مهمات نداشتند به طرف پایگاه خود حرکت کردیم و در راه توسط رادیو گزارش جنگ هوایی را به قرارگاه ارسال کردم. وقتی در پایگاه نشستیم مورد استقبال پرسنل هوانیروز و مقامات مستقر در قرارگاه قرار گرفتیم. فردای آن روز، این خبر در رسانه‏ های کشور، بازتاب حمعی وسیعی پیدا کرد و هر کدام به نحوی، شجاعت خلبانان کبرا را ستوده بودند.

 

نقش تامکت های نیروی هوایی در عملیات بیت المقدس

روز دوم فروردین 1361، عملیات فتح‏ المبین تازه شروع شده بود. من که خلبانی هلیکوپتر شینوک را برعهده داشتم، کار جا به‏ جایی نیروها به پشت خط مقدم را انجام می‏ دادم. هواپیماهای عراقی، تلاش زیادی می‏کردند به هرصورت ممکن، مانع این جا به ‏جایی ‏ها شوند. لذا همیشه در کمین هلیکوپترهای CH-47 شینوک که کاملاً بی‏دفاع هستند، بودند. در این مأموریتها ما با هماهنگی هواپیماهای اف-14 پایگاه هوایی خاتمی که به صورت CAP در اطراف ما بودند، پرواز می‎ کردیم. CAP پوشش هوایی مرز برای جلوگیری از نفوذ هواپیماهای دشمن است. همچنین تأمین امنیت برای هلیکوپترها و یا هواپیماهایی است که فاقد کارایی رزمی می‏ باشند. آن روز، دوم فروردین 1361 همزمان با طلوع خورشید، با 5 فروند هلیکوپتر شینوک، جا به ‏جایی نیروهای ویژه‏ ی کلاه‏سبز را آغاز کردیم. ماموریت ما، انتقال بیش از 300 نفر نیروی ویژه از اندیمشک به پشت نیروهای عراقی بود. در طول مسیر مرتب مواظب اطراف بودیم که مورد اصابت قرار نگیریم.

هواپیمای تامکت ایرانی در حال پرواز بر فراز تهران

 ناگهان خلبان هواپمای اف14 که در شعاع 50 کیلومتری ما در حال CAP بود، با کلمه‏ ی رمز به ما گفت که سریعاً به زمین بنشینیم. بلافاصله محلی را برای فرود انتخاب کرده و هرکدام به صورت پراکنده در گوشه ‏ای نشستیم. هنوز آخرین هلیکوپتر به زمین ننشسته بود که صدای انفجاری مهیبی به گوش رسید. اطراف که جستجو کردیم، متوجه شدیم در فاصله‏ای کمی از ما، یک میگ23 عراقی به زمین اصابت نموده و آتش گرفته است. به طرف هواپیما رفتیم و در کنار هواپیما، با جنازه ‏ی متلاشی شده‏ ی خلبان را که یک سرگرد عراقی بود، روبه ‏رو شدیم. ما توانستیم نقشه ‏ی نیم‏سوخته ‏‎ی خلبان را که ارزش اطلاعاتی زیادی داشت از جیب او بیرون آوریم. موشک فونیکس هواپیمای اف14 طوری به میگ23 اصابت کرده بود که دو فروند میگ23 را که به صورت Formation پرواز می‏ کردند، باهم سرنگون ساخته بود و خلبان یکی درجا کشته شده و دیگری در چند متری سطح زمین اقدام به Eject کرده بود که موفقیت آمیز نبوده و در آتش هواپیمای خودش گرفتار شده بود. آن روز با لطف خدا به خیر گذشت هرچند بدون پشتیبانی هوایی اف-14، امکان نجات نیروها در عملیات فتح‏المبین وجود نداشت و انجام عملیاتی نظیر بیت‏ المقدس که منجر به آزادی خرمشهر شد با تلفات زیاد، قابل انجام می‏ شد.

از همین جا از دوست عزیز و گرامی، «رضای عزیز» بابت در اختیار گذاشتن مطالب خواندنی بالا تشکر و قدردانی می نمایم.

 

منبع : وبلاگ هوانوردی ایران

/ 0 نظر / 135 بازدید